مي گفتند دعا كن، براي كوچكترين مسائل زندگيت دعاكن. بخواه بهترين ها را، بزرگترين ها را و... او بزرگ است، رحمان است و رحيم. تو بخواه كه او مي دهد. نمي دانم دلم سخت گرفته چون حس مي كنم ديگه نمي تونم حرف بزنم، دلم ازت گرفته چون قرارمون اين نبود. مي دونم كه مي گي تو مو مي بيني و من پيچش مو. اما مي گم كه ديگه من چيزي نمي بينم. شكايتي ندارم چراكه باز هم در آخر به سوي تو باز مي گردم.
خدايا! خيلي سخته وقتي نتوني حرف بزني، وقتي حرفها گفتني نباشه. وقتي حرف، حرف نباشه. احساس تهي بودن...
احساس مي كنم پاهايم زمين گير شده و پيش نمي روم و كسي نيست كه دستهايم را بگيرد، دست هايي سبز، دست هايي خدايي و...
ارحم يا انيس القلوب العارفين
زمان زيادي بود كه نمي توانستم بنويسم چراكه خيلي از حرفها وقتي به زبان مياد يا حتي نوشته ميشه، بار معنايي خودشو از دست ميده. دلم مي خواست تو خود حديث مفصل بخواني؛ و تو چه زيبا حقارت اين بنده ناچيزت را به خودش نماياندي.
خدايا اعتراف مي كنم كه كم آوردم...درست چيست و حقيقت كدام است؟
هنوز گاهي اوقات دلم هواي پرواز مي كنه.هميشه فكر مي كردم كه كسي بايد مرا به پرواز درآورد، از تو بگويد، از زيبايي هاي به تو رسيدن و من فقط و فقط گوش كنم و غرق لذت شوم. اما الان مي فهمم بايد از همان ابتدا با تمام وجود خودم را به تو مي سپردم.خداي من اين بنده حقيرت هنوز منتظر است تا روزنه ديگري برايش بگشايي و انتظار هميشه زيباست.
الهي! مي خواهم با تمام وجود بر تو توكل كنم و اطمينان. تو را به حق اولياء خاصت، تو را به حق آبرومندان درگاهت قسم مي دهم كه به ظرفيت ناچيزم ننگري و تنهايم نگذاري. خدايا صبر جميل مي خواهم تا بتوانم گاهي نبينم و نشنوم و به آنچه تو برايم مقدر مي كني رضايت دهم.
الهي و ربي من لي غيرك ارحم به حق محمد و آل محمد

اعوذ بالله من نفسي
خدايا! با تمام وجود از تو مي خواهم كه مرا به حال خودم وانگذاري.
اي قادر متعال! تمام وجودم و تك تك اعضاي بدنم را به تو مي سپارم از شر نفس اماره كه امانم را بريده.
معبودا! زبانم قاصر است از گفتن درماندگيهايم. اي بهترين آموزگارم مرا براي خودت تربيت كن. اي مهربان ترين ياورم مهر خودت را از من دريغ مدار.
خدايا! مرا چه حاجت به بهشتت كه تو خود مرا كفايت مي كني.
خدايا! تمام وجودم تو را مي خواند اما چه سخت پاهايم زمين گيرند؛ رهايم كن و بنده خودت كه اگر به حال خود رهايم كني، جز منيت و حقارت نمي يابي.
معبودم دستم را بگير كه دست پر مهر تو تمام وجودم را گرما مي بخشد، تمام زندگيم را سرور و تمام لحظه هايم را لبريز از عشق مي كند.
خدايا! مرا از خودت لبريز كن تا حاجت به ديدن، شنيدن و گفتن چيزي غير از تو نيابم و نتوانم.
اي مقتداي من توانايي و علم مبارزه با نفس اماره را در من بوجود آر.
خدايا! ايماني مي خواهم كه ميزاني براي اعمال انسانها باشد، يقيني مي خواهم كه از پا نايستم، صبري مي خواهم كه مصيبتهاي دنيوي را خريدار باشم تنها چون تو را دارم.
خدايا! بار الها مرا در مقام صابران، شاكران، نمازگزاران و اولياء خاصت قرار ده و در اين حال بميران، آنچنان كه با نفسي مطمئن به سوي تو بشتابم.
الهي و ربي من لي غيرك، اي مهربان ترين مهربانان.
امروز نهمين سالگرد فوت "لورا"ست. "لورا" واژه اي كه هميشه برام غريب بوده و در عين حال قرابت خاصي باهاش حس مي كنم.درست 10 سال پيش در همين ماهها بود كه تنديسي از عشق، براي خودم ساختم و با تمام وجود از خدا خواستم كه اونو خراب كنه آن هم به خاطر اهدافي كه الان برام پوچ تر از آنها وجود نداره.
"لورا" براي من يك دوست نبود. اون يك نشانه بود، يك نويد زندگي، نويد عشق، نويد ادامه دادن با تمام وجود و چه زود رفت و من را با نشانه هايم در هم شكست؛ هنوز هم باور نمي كنم...
بعضي وقتها زندگي چه بازيهايي با آدمها مي كنه كه بهشون نشون بده كه در برابر قضاي روزگار هيچي نيستن. هنوز هم وقتي خاطراتمو مرور مي كنم لبخند تلخي بر لبهام مي نشينه. دوره اي كه هيچ وقت فكر نمي كردم اينقدر زندگيم را زير و رو كنه و منو در مسير هدف اصلي زندگي قرار بده.
لورا جان روحت شاد، برايم دعا كن كه سخت محتاجم

يك سال از زماني كه اولين دل نوشته ام را وارد عروج كردم مي گذره. يك سالي كه مثل باد گذشت.شايد اگر عروج نبود اين يك سال را به سختي طي مي كردم اما نوشتن كمكم كرد تا بيشتر به خودم و به تو نزديك شوم. در همه اين لحظات با دلي شوريده از چراييها به سراغت آمدم تا با تو بگويم از درد اشتياق.
وقتي نگاهي به نوشته هاي گذشته مي كنم مي بينم حرفها همان است ولي نگاهم متحول شده. نمي دونم شايد اين خاصيت زندگيه كه هر روز نگاه آدمها را به واقعيتهاي تلخ اطرافشون بازتر مي كنه.
مي گويم تلخ، چون به اين نتيجه رسيدم كه زندگي در عين زيباييهايي كه براش توصيف مي كنند، بازيچه اي بيشتر نيست؛ بازي هم برد و باخت داره و بايد برات مهم باشه كه در اين ميدان چه نتيجه اي مي گيري. در اين ميدان به تنها چيزي كه توجه نميشه بازي جوانمردانه است و بس.مجبوري براي ماندن، نباختن و طرد نشدن از اين بازي، تن به قراردادهايي بدهي كه جزء الزامات بازيست گاهي اوقات آن هم نه به خاطر خودت بلكه به خاطر اونهايي كه دوستشان داري.
اول شك مي كني، مي ايستي و بعد وقتي مي بيني كه همه با سرعت از كنارت مي گذرند حتي آنهايي كه يك زماني با تو هم قدم بودند دلت خيلي مي گيره، دلت براي خونه اصليت تنگ ميشه، براي اوني كه فكر مي كني در اين وانفسا بازم هواتو داره.اون موقع است كه با خودت زمزمه مي كني به كجا چنين شتابان...
_" به كجا چنين شتابان؟ "
گون از نسيم پرسيد .
_" دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان "
_" همه آرزويم،اما
چه كنم كه بسته پايم . . . "
_" به كجا چنين شتابان ؟ "
_" به هر آن كجا كه باشد بجز اين سرا سرايم. "
_" سفرت بخير! اما،تو و دوستي،خدا را
چو از اين كوير وحشت،به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها،به باران
برسان سلام ما را "
خدايا چه ميشد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذير سلام مرا درون كاسه اي پر از آب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!خدايا چه مي شد اگر شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي آوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي مي گذارم و از سقف ايوان آويزان مي كنم. اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارم. خدايا چه مي شد اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي قدم مي زدي؟چه مي شد اگر در روزهايي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟
مرا بپذير!با همين لباسهاي ساده چرك آلود، با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده، با همين واژه هايي كه گاه زبانشان مي گيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هايش دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو بايستد.
هزار شيطان
در درونم عربده مي کشند
و هنوز
به بال هاي يک فرشته فکر مي کنم.
باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست
نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست
نمي فهمم
کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسرو پروانه هاي مرده اش، آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد
نمي دانم
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمي فهمم
ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجــــاي اين لجـــــن زيباست
بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد
|
|
هيچ چيزی مثل نوشتن نميتونه بهم آرامش بده. يک لحظاتی در زندگی وجود داره که با تمام وجود احساس تنهايی می کنی. می دونی اون چه وقتيه؟ وقتيکه با خودت فکر می کنی اونيکه هميشه بوده, هميشه هواتو داشته, يه جورايی می ديدتت, درست اون موقع هايی که هيچ کس نمی ديدتت, نيست يا هست ولی بی اعتنا به تو. تو رو به حال خودت گذاشته تا ببينه آخرش راضی ميشی يا نه و ميدونه که تو هرگز راضی نميشی. چون تو از او يک چيز خيلی بزرگ خواستی. يک عهد و پيمان خيلی محکم با هم بستين. تا يک زمان زيادی هم پای عهدت ايستادی به قيمت از دست دادن خيلی چيزها.تا زمانيکه موقع امتحان رسيد يکی پس از ديگری. هر روز سختتر از ديروز. ولی با کمک خودش همه امتحاناتت را قبول شدی تا يک لحظه که احساس کردی به حال خودت رها شدی, شکستی, هزار تکه شدی و اون ارتباط خيلی قشنگ از هم گسسته شد.
گاهی اوقات دلم خيلی مي گيره, خيلی دلم هوای گذشته را می کنه؛ هوایمزار شهدا, مشهد امام رضا(ع), زيارتهای عاشورا و... اما ديگه فکر نمی کنم اون حال و هوای قشنگ بر گرده, حال و هوای مناجات با لذت تمام.
دلم نمي خواد تلاش کنم چون ديگه به اين باور رسيدم که اگر خودم بروم بی حاصل است و اگر او مرا ببرد واصل حقيقی ام.
خدايا! اگر صدای منو می شنوی تو را به نجواهای شبانه مادرم قسمت می دهم که دريابيم و نگذاری به روزمرگيها تن بدهم, نگذاری اسير اين زندگی خاکی شوم, نگذاری اعتقاداتم حداقل برای خودم زير سئوال برود.کمک کن, کمکم کن که هر کجا بروم باز هم به سوی تو باز می گردم. يا ارحم الراحمين.
با همه ی لحن خوش آوایی ام
دربدر کوچه ی تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این غافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان منست
نامه ی تو خط امان منست
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما ؟

